تبليغاتX
دختر دریا

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 14:9  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 
 

خداوندا.....

 خدايــــــــــا اگرامروز به تو توكل مي كنم
مرا به آغوش خود هدايت كن تا احساس امنيت كنم
مرا در نور خود شستشو بده و بگذار در لذت و خوشي تو غوطه ور شوم
مرا سرشار از آرامش خود كن
مرا در آغوش خود بگير و با من حرف بزن . بگذار خود را آنگونه ببينم كه تو مرا مي بيني
بگذار بازوانم را به دور گردنت حلقه كنم و پيشانيم را بر پيشانيت بگذارم و در چشمان پر جاذبه ات گم شوم
بگذار نگاهت كنم
بگذار گرمي حضورت را حس كنم و نفست را به آرامي در ذهنم حل كنم
.....بگذار آنقدر خيره نگاهت كنم تا به رويايي عميق فرو روم
آري به رويايي عميق............زيرا فقط در روياست كه با من حرف مي زني و مرا مي بوسي
فقط در روياست كه به من مي گويي بنده كوچكم دوستت دارم و مراقبت هستم
......مي گويي من گاهي از راههايي به ظاهر بي رحمانه هدايتت مي كنم اما تو نمي تواني درك كني
فقط در آنجاست كه مي گويي فرزندم تو متوجه نمي شوي وقتي راه مي روي با نگراني نگاهت مي كنم و مي بينم كه
گاهگاهي زمين مي خوري ولي دستت را نمي گيرم تا خودت بلند شوي و دوباره از اول شروع كني اما تو مي پنداري كه
!!!!!  من تو را فراموش كرده ام
.......من مي گويم خداوندا كمكم كن تا ابد همانگونه باشم كه تو مرا آفريدي .پاك و معصوم و بي ريا
....و تو لبخند مي زني و هيچ نمي گويي

 

 


ميدانم ، مي داني که غير از تو پناهم نيست
بجز در آستان مهربانت آشيانم نيست
تو مي بيني اسيرم در تن بي جان مسمومم
تو مي داني که جز صحن سرايت آسمانم نيست
الهي! گرچه مي دانم جوابم را نخواهي داد
دو دستم را بدامان تو ميگيرم , هرچه بادا باد

 

 مـــا بد كنيــــــــم تورا بنـــــــده هاي  خــــوب بسيــــــــار اســــــــت  ,  تــــــــــو اگر مــــدارا نكنـــي  مـــــارا خداي ديگر نيسـتـ

+ نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 14:5  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 13:59  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 


مردي همراه با پسرش در جنگلي مي رفتند ناگهان پسر بر زمين خورد و درد شديدي احساس کرد
او فرياد کشيدآآآآه . در حالي که تعجب کرده بود صدايي از کوه شنيد آآآآه
«بعد با کنجکاوي فرياد زد « تو که هستي ؟» اما تنها جوابي که شنيد اين بود « تو که هستي ؟
« اين او را عصباني کرد و داد زد « تو ترسويي» و صدا جواب داد « تو ترسويي
به پدرش نگاه کرد و پرسيد پدر چه اتفاقي دارد مي افتد ؟ پدر فرياد زد «من تورا تحسين مي کنم ,
 صدا پاسخ داد    من تورا تحسين ميکنم
«پدر فرياد کشيد« تو شگفت انگيزي» و آن آوا پاسخ داد « تو شگفت انگيزي
پسرک متعجب بود اما هنوز نفهميد ه بود چه خبر است بعد پدر توضيح داد اين پديده را پژواک مي نامند
اما درحقيقت اين زندگي است زندگي هر چه را که بدهي به تو بر مي گرداند زندگي آيينه اعمال توست
اگر عشق بيشتري مي خواهي عشق بيشتري بده
اگر مهرباني بيشتري مي خواهي بيشتر مهربان باش
اگر مي خواهي ديگران نسبت به تو صبور و مودب باشند صبر و ادب داشته باش
زندگي تو حاصل يک تصادف نيست بلکه انعکاسي روشن است از کارهاي تو

 


آنچه آينده بود حال است و آنچه كه حال است گذشته مي شود ، پس چرا نگراني؟
فقط همين کافيست   :   بيائيد عادت کنيم که هرگز به چيزي عادت نکنيم

+ نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 13:52  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 
 

 
خواب ديدم، در خواب با خدا گفتگويي داشتم
خدا گفت: پس مي خواهي با من گفتگو كني؟
گفتم: اگر وقت داشته باشيد
خدا لبخند زد، وقت من ابدي است چه سوالي درذهن داري كه ميخواهي از من بپرسي؟
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كند؟
خدا پاسخ داد : اينكه آنها از بودن در دوران كودكي ملول م ي شوند. عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند. اينكه سلامت شان را صرف بدست آوردن پول مي كنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي كنند
اين كه با نگراني به آينده، زمان حال فراموششان مي شود آنچنان كه نه در آينده زندگي مي كنند نه در حا ل . اينكه چنان زندگي ميكنند كه گوئي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند كه گوئي هرگز زنده نبوده اند
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم
بعد پرسيدم، به عنوان خالق انسا ن ها، مي خواهيد كه آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد ، ياد بگيرند كه نميتوان ديگران را مجبور ب ه دوست داشتن خود كرد  اما مي توان محبوب ديگران شد . ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند
ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دار د ، بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد
ياد بگيرند كه ظرف چند ثا نيه ميتوانيم زخمي عميق در دل كساني كه دوستشا ن داريم  ايجاد كنيم و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيا م يابد . با بخشيدن ، بخشش يادبگيرند. ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند . اما بلد نيستند احساسشان را ابراز كنند يا نشان دهند . ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند
ياد بگيرند كافي نيست ديگران آنان را ببخشند ، بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند و ياد
......بگيرند كه من اينجا هستم هميشه
   

 


وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه
......وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي
وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي
....وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن
....وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه
....وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني
وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه
وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي
و وقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد
چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه

+ نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 13:50  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 20:24  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 

خداوندا
من از تنهائي و برگ ريزان پائيز من از سردي سرماي زمستان
من از تنهائي و دنياي بي تو مي ترسم
خداوندا

من از دوستان بي مقدار من از همرهان بي احساس
من از نارفيقيهاي اين دنيا مي ترسم
خداوندا

من از احساس بيهوده بودن ؛  من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چون مرداب مي ترسم
خداوندا

من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم
خداوندا

 من از ماندن مي ترسم خداوندا من از رفتن مي ترسم
خداوندا

 من از خود نيز مي ترسم

خداوندا... پناهم ده

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 20:21  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 


هر روز خسته تر از ديروز  , با پوسخندي تلخ ميايد و آرام از کنارم مي گذرد و اين را با چشمان اشک بارش تکرار مي کند , که عزيز تو هنوز اينجايي؟؟؟؟؟؟
آخر من کجاي اين جاده ام ؟ کسي مي تواند کمکم کند؟ آهاي کسي اينجا نيست ؟
"هيس , ساکت باش"
صدايي آرام مي گويد : اين جاده در بياباني ست که جز صداي هوهوي باد و هر ازگاهي جيغ پرنده گان شکاري
هيچ صدايي نيست , بي خود فرياد نزن , در اينجا تنها تو هستي و من که قلب فسرده ي توام
.  مي دانم کفش هايت را گم کرده اي  و آب  براي خوردن نداري , مي دانم که پاي رفتنت نيست , اما خوب مي داني بايد رفت , اينجا  جايي نيست که در نقشه  زندگي بايد  به آن مي رسيدي
آخر به کجا , اين جاده تا کجا ادامه دارد ؟
خدايا ! کجايي؟
چرا تنهايم گذاشتي ؟
من به اميد بودن با تو پاي در اين جاده ي زندگي گذاشتم , مگر نگفتي تنهايت نمي گذارم؟
!مگر به من نگفتي زندگي زيباست  , اگر ما بخواهيم؟
خدايا ! من اينجام , اينجا در بيابان دنياي تو ,تنهاتر وخسته تر از هميشه
آنچه که براي رفتنم درکوله باره راهم گذاشته بودي , گم کرده ام
نمي دانم در کجاي پيچ وخم اين  جاده جايشان گذاشته ام
هيچ چيز براي رفتن ندارم , خسته ام , تشنه ام , حتي گرماي خورشيد اين آسمان هم ديگر دلم را براي رفتن گرم نمي کند
تنها آنچه که مانده تويي و اميد من به تو
دستم را بگير , نگذار فکر کنم که تنهايم  , نگذار که فکر کنم آمدنم اشتباه بوده  و بايد از نيمه راه مسيرم را تغيير دهم , يا اين جاده را برگردم تا گمشوده هاي راهم را پيدا کنم
! تو خوب مي داني که نمي توانم , اما اي تنها اميد من  , تو راهنماي مني  پس خوب مي داني راه ميان بر کجاست
نشانم بده تا زودتر به تو برسم اي نازنين من
! نشانم بده
! نشانم بده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 20:17  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 

 به اندازه تمام روزهای زندگیم خسته ام....
احساس میکنم یه چیزی روی دلم سنگینی میکنه
احساس میکنم دارم تموم میشم.....تا حالا شده احساس کنی به آخر خط رسیدی؟
تا حالا شده احساس کنی خالی هستی....داری تموم میشی....و باز هم انتظار....
تا حالا شده تمام روزهای دلت ابری باشه.....و یه دفعه اونقدر
بباره ...

خیلی وقته که یادم رفته میشه واقعا از ته دل خندید بی اونکه در حین خندیدن یاد همه ی غصه هات بیفتی...
خیلی وقته که یادم رفته که میشه تو چشمای آدم به جز غم چیز دیگه ای باشه...
خیلی وقته که یادم رفته که میشه تو چشمای آدم گاهی برق شادی باشه...
خیلی وقته  یادم رفته که میشه آدما رواز ته قلب دوست داشت...
خیلی وقته  یادم رفته که میشه آدما رو با شادی در آغوش گرفت...
خیلی وقته  یادم رفته که میشه شبها راحت تا صبح خوابید...
خیلی وقته  یادم رفته که میشه از زیباییها لذت برد...
مدتهاست که دلم برای زندگی کردن تنگ شده...

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 20:12  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 

مرسی کمکم می کنید واسه وبلاگم آخه  ۱۰ ساعت برق ها امروز قطع بود اگه مطلب بچه ها نبود

 نمی دونستم چکار کنم مررررررررررررررسی بابت ایمیل ها و مطالب و عکس ها به قول گفتنی خدا

 عوضتون بده

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 0:44  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 

 از تو متشکرم به خاطر همه خاطراتی که تو ذهنم نقش دادی.
از تو متشکرم به خاطر اینکه باعث شدی تا بفهم که دوست داشتن کسی که دیگه دوستت نداره چقدر احمقانه است .
از تو متشکرم به خاطر لحظه هایی که به من بخشیدی و لحظه هایی که از من گرفتی.
از تو متشکرم به خاطر اینکه به من یاد دادی که راحت بتونم فراموش کنم ولی به من یاد ندادی که با فراموش کردن هر چیزی خودم هم به فراموشی سپرده می شوم .
از تو متشکرم به خاطر اینکه به من فهماندی که دلدادگی دروغه و هر کس از عشق گفت صددرصد دروغگوی بزرگی خواهد بود .
از تو متشکرم به خاطر اینکه باعث شدی مسیر زندگی ام را عوض کنم و با آدمها همان طور که خودم دوست دارم ، زندگی کنم .
از تو متشکرم به خاطر هر آنچه که من فهمیدم بعد از اینکه از تو کلمۀ خداحافظ را شنیدم
از تو به خاطر خيلی چيزهای ديگر هم متشکرم اما می ترسم که با گفتن آنها تو را از ياد ببرم

مطلب از پرهام

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 0:30  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 

فرستاده شده از پرهام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 0:15  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 

با تشکر از پرهام بخاطر ارسال مطلب و عکس

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 0:3  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 23:58  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 

تنهايم!.........


دلم تنگ است              يار ندارم             همدم ندارم                کس ندارم


                             بغض با دستان خود گلويم را مي فشارد

 
دلم را مي آزارد                دلم رت مي لرزاند                  دلم را مي ترساند


             صداي تيک تيک ساعت               با ضربان قلبم يکي ست


نفي هاي بريده بريده ام       با حق حق شبانه ام         همسرايي مي کند


        آه دل است که مي نوازد  

                                         سوز دل است که مي سرايد 

                                                                           غم است که مي خواند

تنهايم!.......


اشک آمدو دست نوازش بر چهرهام زد


اينک!.........


سوز مي سرايد

                               آه مي نوازد 

                                                        غم مي خواند

                                                                                      اشک مي نگارد


                                     اشک از درون سينه ام داغ دل را نگاشت


که!.........


                 دل تنهاست             يار ندارد           همدم ندارد        کس ندارد

                                                            نویسنده: ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 12:49  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 


شبانگاه که شب چادر گلدار خود را


بر ديدگان همه مي نهد 


هماهنگام که بوف بام خانه ام ندا سر می دهد

 
افکار وحشی بپا می خیزند


می شتابند بر بالینم


شب تیره می خندد بحالم


همه خوابند کیست ترا در یابد


اشک دل از دیدگانم جاریست


چه کردم؟                  

                                 جرمم چیست ؟

                                                                 گناهم چیست؟


به کدامین گناه !!!!!!!!!!!!


جزایم مرگ با بغض شبانگا هی ست

                                               نویسنده: ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•...

                                              عکس فرستاده شده از حسین (مرسی)

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 12:40  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 
 

وقتی دلم تنگه.........

                          وقتی قلب دیگران از سنگه .............

                                                                  وقتی غمم مو جبه شادی دیگرانه.........


                                            چگونه توان زیست !!!!!!!!


  کاش روحم می شست دست خود را ز کالبد    

 می رسیدم به اوج میرسیدم یه عرش


جایی که کس نتواند دید


جایی که منو تو اویم


گر چه کس نداریم 


همه داریم

                                                                 نویسنده: ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 12:32  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 

ماه غم , امشب کنج آسمون نشسته...چشاي پر نورش به روي آدما بسته...دختري هم با تن خسته... با قلبي پر از ترک و دلي شکسته ...ميون بغض و شب و آسمون نشسته دخترک اشکاشو به آسمون ميده ... ماه به احترام , براي اون سرش تکون ميده ... شب يهو فرياد مي زنه...سر همه ستاره ها داد مي زنه  آخه درد دخترک , دل شب و ماه و آسمون لرزوند ... قصه ي پر از غمش دل ستاره هارو سوزوند دخترک با سکوتش حرفاشو تا آسمون تا کهکشون تا خدا برد ... اين طرف يه آدم تنهاي ديگه از غم بي کسي جون داد و مرد بغض ماه اشک مهتاب شد و روي گونه هاي دخترک چکيد ... آره اون شب حرف دخترک به آسمون که هيچ ، تا خود خدا رسيد !!!!قصه ي شب و ماه و دخترک هيچ وقت تموم نشد ... هيچ کس مثل خدا همدم شبهاي تنهايي دخترک نشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 12:15  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 


دلم مي خواست تنها باشم , کاش مي شد آدما جايي داشتن که مي تونستن بعضي وقتها در تنهايي هاشون در اونجا با خداشون خلوت کنن , مثل يک کلبه در وسط يک جنگل دور افتاده, دور از همه آدم ها
همه اين آدمهاي دو رنگ , دور از اين زندگي شهري ,دور از اين عصر مدرن , عصر آهن و سيمان , واقعاًً راست که ميگن محيط  زندگي روي روح آدم ها تاثير مي ذاره , آدماي عصر جديد مثل آهناي خونه هاشون مثل سنگ فرش زميناشون  سنگ شدن سنگ
عشق ها خريدني شده , دوست داشتن ها تاريخ انقضا داره ,عاطفه ها گم شدن وعقل آدم ها به چشمها شونه
ديگه دليلي براي محبت و دوست داشتن وجود نداره وقتي ارزش پاکي گم شده , کاش مي تونستيم بفهميم داريم با دنياي خودمون ديگران چه مي کنيم , کاش مي تونستيم بفهميم کاش , کاش


پنجره ها را بسته اند
تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند
پنجره ها را بسته اند
تا نگاه بي گناه التماس را نبينند
پنجره ها را بسته اند
مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند
پنجره ها را بسته اند
و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند
مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد
کاش ميدانستند
مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد
و آن روز تنها تر از هميشه
تسليم خواهند شد

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 12:9  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 

+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 18:27  توسط ...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•... | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در جواني ناله کردم کسي يادم نکرد
در قفس جان دادم و صياد آزادم نکرد
آرزوي مرگ کردم، مرگ هم يادم نکرد
روزگار بي مروّت لحظه اي شادم نکرد

a href="ymsgr:sendim?dokhtare_d4rya">
نوشته های پیشین
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دختر دریا

...•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•...
 
......•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•...... New Page 5

......•¤**¤•. Dokhtare Darya .•¤**¤•......